تبليغاتX
Designer : Sasan Piroz Bakht Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : Tree Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : Personal Weblog, Lovly blog Theme type : Free Theme Tag : Love, Heart, Tree, Personal blog, Personal weblog, Lovly Blog, --> فروش کتاب
فروش کتاب
فروش کتاب شخصي
ٍسلام وتاسف
متاسفانه آدی من هک شده دوستانی که به حسابم پولی واریز کرده اند ومن نمی شناسم حتما باهمراه من تماس بگیرند

۰۹۱۴۹۴۴۰۸۳۵

باتشکر

خلیل جلیل زاده

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:50 توسط خليل جليل زاده |
قطعاتی ازمجموعه شبیه تنهایی

 

 

 

عاشق

پس از هر ترانه

هر تراوش

پس از هر لبخند

هر شادماني بي بديل

پس از هر گريه

هر سرشك آغشته ي خون

پس از هر حوصله

پس از طاقتِ عاشقانه هاي ما

چيزي ميان

شكاف فاصله هاي دودست

حسي بينابين محاق ماه

 و خورشيد مانده

 در پس ابر

رنجي بين

آنچه مي گويي

و آنچه مي خواهم

آرامشي

در لجه ي آنچه مي جويي

 و مي يابم

رمزي در نگاهت تا

 نگاهم

خروشي

بين سكوت ساده ات

و غرور ساكتم

خوابيده است

اينك سائل پير شده ي عشقت

عابد ديرينه ي معبدت

عاشق دلسپرده ي مسلكت

به تمام زبانهاي زنده ي ارغوان

با تمام شعرهاي زيباي جهان

با تمام رنگهاي دلنشين زمان

به سراغت آمده است

پري افسايي نمي داند

 ولي ...

حوري معصوم من

درنگ نكن

دير نباش

پيش از آنكه

 معما باشي

خودت باش

نه كلامي باژگونه

نه سحري به بطالت

نه شعري ناگهاني

نه از جنس ريشخند

نه از نسل گريه

خودت باش

شبيه همان آيينه ...

جدال و سماع

جدال چنار و باد

گفتم

جدال

 نه ،

اي سماعِ غريب

فاصله ي

شباهت تو

به جنگيدن

چقدر

است ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آوار

سنگ ،

سنگ ،

سنگ ،

 بيشمار سنگ .

كوه ،

كوه ،

كوه ،

بسيار كوه .

عاقبت

باران

باران

باران

يك دريا باران.

اشك مذاب آسمان

ريزش كوه

و فرسايش خاك

و مرگ

مرگ

مرگ

وقتي درهم مي ريزد

كوه

كوه

 كوه .

بخشش

باز

تكه اي از قلبم

را

به دهان گرسنه ي سگي

به دندان كند كفتاري

به لب آويزان خرسي سياه

به مغاك گلوگاه تمساحي

بخشيدم

باز خونم

را

به دريا ريختم

تا آبيش بميرد

باز نگاهم

 را

به ظلمت اعماقِ چاهي كور

به سياهي يك شب دور

به پستي زمين و تپه هاي ماهور

سپردم

تا از نگاهم مومي از براي

روشني بسازند

از براي ديدن

باز سينه ام

 را

صفحه ي مشق كودكان شرور

 كردم

تا بارها هر واژه اي

را بردارند

پاك كنند و ديگري

جايش بگذارند

ولي روحم ...

روحم را چراغان يادت

كرده ام

و هر روز غبار از

درگاه

 و طاق

 ومحرابش

مي گيرم

تا تو بيايي

و نسيم صد كوهستان

بر من

بوزد

 

 

 

 

 

 

بوي يار

منت بنه

و بر سنگهاي آستانه ي خانه تان

بيشتر

 گام بگذار

كه هر شب

بالش و بسترخواب

 منند

مي داني

 سنگها

زيبا

 از تو

 مي گويند

صداي گامهايت را

بيشمار

براي من

روايت

مي كنند

سنگها بوي كوهستان

 مي دهند .

 

 

 

 

وعده گاه

گفتم

شب را باور بدار

شك را ولي ، اما ...

با من از شباهت بگو

از شرارت ثانيه ها

از يقين رسيدنت

آنگاه كه اشكريزِ گلي

درميعاد هستي

گفتم روز را ايمان

 بياور

سايه را در روز ولي

 اما

با من از نور بگو

از گذر هر پرتوي

 حتي بر روحِ تيره ي لجن

بگو با من

 از خاموشي آفتاب

و تلألو حزين روز

كه به غروب

مي انجامد

ساعتت را

 فراموش نكن

همان كه تازه ي تازه

زمان بر عقربه هايش

مي درخشد

فقط بگذار بگويم

وقتي آمدي

وعده گاه من و تو

نه جايي از دشت ،

نه جايي از دريا ،

نه يك جزيره

 نه يك برهوت

وعده گاه ما

جايي است

در ناكجا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همداستان

مي لرزد

دستم

وقتي

 قلم تب مي كند

آنگاه كاغذ

دختري از سپيده است

كه او را به آغوش خود

مي خواند

مي لرزددلم

آنگاه كه واژه اي بيهوده

تكرار مي شود

نابترين شعر جهان

را

به تو مي بخشم

ولي باز يك چيز

كم دارد

قلم ،

كاغذش را مي شناسد

دستم ولي ...

كجاست دستي كه

 رعشه اش

را بگيرد ...

 

همزادنور

روزها

بي اجازه ي تو

به شب

سلام مي كنند

روزهاي عاصي

روزهاي جهل

و جنايت

بعد شب

به سپيده

دروغ مي گويد

و سپيده را

مي فريبد

شبهاي وحشي

شبهاي ميغ

 و تيغ

 و زنگار

و سپيده بين روز و شب

برزخ است

بيهوده صبح مي شوي

نه ،

از جنس روز

 نيستي

بيهوده شب خواهي شد

نه ،

همزاد شب

نيستي

پشت پنجره

لاي گلها

لبِ گلدانِ قريمي

روي تاقچه ي سكوت

لبهايت

 چقدر تنها هستند

چقدر براي گفتن

من تنهايم

تنها مانده اند

چقدر سپيده

چقدر سپيد

چقدر نور از حوالي

شمايلِ غريب

تو مي بارد

امشب

بر من

تو ستاره اي

در شب

نه ،

تو شب

 نيستي

من آن فاتح مغمومِ

قله هايم

و تو بي هوده ،

نه ،تو بي هوده

با من

نيستي

سردم است

از شب

سرد شده ام

از روز ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زن وشعر

بعضي وقتها

فكر مي كنم

زن و شعر

چقدر شبيه هم هستند

ولي چرا وقتي شعرهايم را

 براي زني